تبليغاتX
عمرا اگه لنگه اين وبلاگ رو پيدا كنى

عمرا اگه لنگه اين وبلاگ رو پيدا كنى

آخرشه

چهار مطلب در یک مطلب

سلام  سلام  سلام  یه سلام سفارشی  

میخوام تلافی کنم !!!  میخوام جبران کنم !!!

میخوام بدونید که من قدرتون رو میدونم !!!

با خودم گفتم حالا که شما بامرامید و کلی نظر میدید و آبروی این وبلاگ رو با آمار بازدید بالاش نگه داشتید منم باید سنگ تموم بذارم !!!

این مطلب جدیدم رو تقدیم میکنم به همه شما دوستان با مرام

راستی این مطلب با بقیه مطالبم متفاوته !!!  میدونید چرا ؟؟  چون چهار تا مطلبه !!! 


پنج درس آموزنده

درس اول :
يك روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شركت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می كنن و روی اون رو مالش ميدن و قول چراغ ظاهر ميشه… قول ميگه: من برای هر كدوم از شما يك آرزو برآورده می كنم …
منشی می پره جلو و ميگه : « اول من ، اول من !… من می خوام كه توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيك باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم »… پوووف ! غيب ميشه ! منشی ناپديد ميشه …
بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: « حالا من ، حالا من! … من می خوام توی هاوايی كنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم »… پوووف ! غيب ميشه ! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد غول به مدير ميگه : حالا نوبت توئه … مدير ميگه : « من می خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شركت باشن» !
نتيجهء اخلاقی اين كه هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه !
 
درس دوم :
يه كلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيكار بود و هيچ كاری نمی كرد … يه خرگوش از كلاغ مي پرسه : منم می تونم مثل توتمام روز بيكار بشينم و هيچ كاری نكنم ؟ كلاغ جواب داد : البته كه می تونی ! … خرگوش روی زمين كنار درخت نشست و مشغول استراحت شد … يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقی: برای اينكه بيكار بشينی و هيچ كاری نكنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!
 
درس سوم :
يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد می كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش … راهبه سوار ميشه و راه ميفتن … چنددقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و كشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه … راهبه ميگه : پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار … كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه …
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده … راهبه باز ميگه : پدر روحانی ! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار ! …
كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اينكه كشيش به كليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی كتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می كنه و می بينه كه نوشته: « به پيش برو و عمل خود را پيگيری كن … كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادمانی كه می خواهی می رسی » !

نتيجهء اخلاقی اينكه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت كاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی !
 
درس چهارم :
بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد … همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد … زنپيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه … همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود … تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت : همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين ! … بعد از چند لحظه تفكر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره …
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت … پيتر پرسيد: كی بود زنگ زد؟ زن جواب داد : رابرت همسايه مون بود … پيتر گفت : خوبه … چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری كه به من بدهكار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترك با كسی داريد كه به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد كه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری كنيد !

درس پنجم :

من خيلی خوشحال بودم … من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم … والدينم خيلی كمكم كردند … دوستانم خيلی تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود … فقط يه چيز من رو يه كم نگران می كرد و اون هم خواهر نامزدم بود … اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود كه گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می كرد و باعث می شد كه من احساس راحتی نداشته باشم …

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی … سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ………… ….! من شوكه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم …

اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستی بيا پيشم … وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم !

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی … ما خيلی خوشحاليم كه چنين دامادی داريم … ما هيچكس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا كنيم … به خانواده ي ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه كيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد 
 
برای خوندن بقیه مطالب روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آخرشه  |